تبليغاتX
ما پنج نفر

ما پنج نفر

اینم از ترم سه

اینم از ترم سه

بالاخره تموم شد اما چه تموم شدنی

بچه های اتاق ۷۳۴۱ به شدت دارن لنگ می زنن ای کاش لنگ میزنن

دارن ریپ می زنن

اوضاع وخیمه از نوع اسیدی

هممون در شرف مشروطییتیم

من که خر خون جمع بودم فقط به قبولی فکر میکنم

تازه با کلی نذر ونیاز «نمره های شیبانی از من بیشتر شده اخه من این

دردو به کی بگم»

ازدست خودم  به شدت عصبانیم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اخه ادم عاقل تو فرجه ها میره ۵۰ تا

فیلم میخره هر شب تا ساعت ۳نصف شب فیلم میبینهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

من دیگه نمی تونم ادامه بدم میخوام خودمو بکشم

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

اونم توسط برادران دالتون

ولی عیب نداره ترم بعد جبران می کنم قول میدم  بالاخره میریم خونه اخ

جون غذای مامان

 

دوباره دل هوای غذای خونه کرده

نگو این غذای سلف جای اونو پر کرده

شکمم خسته از این چمن خورشتا خوردن

 مزه سبزی ها رو دیگه از یاد بردم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره بخورم خورشت قیمه

واسه خوردن غذا تن به دل صفها می دم

 توی صف من تا حالا،فشار قبر رو دیدم

بعد هر صرف غذا نون اضافه با منه

 آخه این غذای سلف واسه ی معده ها کمه

حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره بخورم خورشت قیمه

 پیش بسوی خونه

تهران من دهرم مییام

 

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

 

هم اتاقیها دلم براتون تنگ میشه

خدافظییییییییییییییی

تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 21:45  توسط ستاره  | 

بنظرت خدا مهربون نیست

بنظرت خدا مهربون نیست ؟!

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود، چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده، اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : '''' وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.'''' جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده. بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.

وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت. همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛

کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند.

یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :

- جینی ! تو منو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.

پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : ''''شب بخیر کوچولوی من.''''

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:

- جینی! تو منو دوست داری؟

اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : ''''خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.''''

چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.

جینی گفت : '''' پدر ، بیا اینجا.''''، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.

پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!



خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.

به نظرت خدا مهربون نیست ؟!

این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودیم بیشتر فکر کنیم.
باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به ما داده.

یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد.

 



 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 14:33  توسط   | 

یه پدر حرفه ای

یه پدر حرفه ای

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند

پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود ................
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد!

 

 

عکسهای منتخب   - pixfa.net

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 14:15  توسط   | 

رییس خوب یعنی ...

 یکشنبه ۲۳/۸/۸۸   

الو سلام خا نوم ... :من ...هستم از روابط عمومی دانشگاه شما انتخاب شدید تا در نشستی صمیمانه

با حضوررییس دانشگاه شرکت کنید که در تاریخ ۱/۹/۸۸ برگزار میشه .

من:اخه من اون روز کلاس دارم 

اون:ولی فرصت خوبیه ها!!!

من:(راست میگه فرصت خوبیه من  دیگه رییس دانشگاهو از کجا میتونم پیدا کنم گور بابای کلاس)الو

خانوم...گوشی دستتونه بله من میام

اون:پس ما ساعت ۱۵ منتظرتونیم

من:باشه حتما

اون:خداحافظ

من:خدافظی.

سلاله ونرگس دارن تو اشپزخونه غذا درست می کنن بشون قضیه رو میگم احمقا باور نمیکنن فکر میکنن دارم اوسشون میکنم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

اونا:اخه تو خره کی باشی که با...جلسه داشته باشی

من:جزییات و براشون میگم کمکم دارن قبول میکنن

سلاله :نرگس هی بهت گفتم از این بچه یاد بگیر دیدی مردم چه جوری پیشرفت میکننمن دارم براشون کلاس میذارم: من دیگه رفتم بالا بالا ها  اکی بگیره منوتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com...

من دارم فکر می کنم که چی باید به رییس دانشگاه بگم از کجا شروع کنم ازش تشکر کنم ازش گلایه

کنم یا...

بچه دارن مسخره بازی در می یارن منم جوابشون و میدم ولی ذهنم حسابی مشغوله...

یک شنبه ۱/۹/۸۸

ما فردا امتحان امار داریم ولی من تصمیم دارم برم جلسه با سلاله می ریم دم خوابگاه ببین چه خبره سرویس تا کله پره (اینم از شانس ماست)تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

می رسیم منابع  سلاله پردیس کلاس داره خدافظی می کنیم اون میره که سوار سرویس بشه منم

میرم تو دانشگاه ساعت ۲:۳۰ یه کم زود رسیدم وقت دارم همه به همه چی یه بار دیگه فکر کنم

ساعت ۲:۵۴ بهم اتاق و نشون میدن

 کم کم بچه های دیگه ام دارن می یان می ریم تو  اقای رییس تو اتاقه وبه گرمی از ما استقبال میکنه

همرو به اسم صدا میکنه با پسرا که دست میده و هنگام ورود هر کدوم از بچه ها بلند میشه

 تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 به این میگن یه رییس خاکی

 دیگه همه اومدن رییس میگه راس ساعت سه جلسه رو شروع کنیم

انگار همه منجمدن من که خیلی هول شدم بالاخره یکی از دخترا شروع میکنه 

دختره:من میخواستم از شما رییس محترم کمال تشکر و قدر دانی رو داشته باشم...

دختره ی کودن اخه چه قدر پاچه خوارتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

پسرا شروع کردن اول از همه رفتن سراغ غذا چراغذا چربه ؟چرا برنجشون قد نمی کشه ؟ چرا سس کم

چرب به ما نمی دن !!!!

دلم می خواست خفشون کنم تو رو خدا می بینی هر کاریشون کنی شکم براشون اول و اخر زندگیه  

من یه صلوات تو دلم فرستادم و شروع کردم 

به نام خدا

من ... هستم ورودی اب ۸۸

اول از همه می خواستم ازتون تشکر کنم شاید من هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم با شما صحبت کنم

شما معادله ی دست نیافتنی بودن رییس و برهم زدین من شخصا از روند شما راضییم پس چیزایی که

می گم پیشنهائد محسوب می شه نه انتقاد

صحبتام دو بشه مربوط به دانشگاه ومربوط به خوابگاه

اما دانشگاه

۱)کم شدن انگیزه در دانشجویان از لحاظ علمی واخلاقی

راهکار:برگزیدن دانشجوی برتر وتشویق با محرک مالی (ربع سکه)

۲)ایجاد قانونی مبنی بر ممنوع بودن هستعمال دخانیات در دانشگاهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

۳)ایجاد محیط جذاب درسی از نظر ظاهری

مربوط به خوابگاه

۱)خریداری تلوزیون برای هر بلوک

۲)سنگ فرش کردن لاین های خوابگاه

۳)مبارزه با گربه هاتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خوب به حرفام گوش داد و یه چیزایی تو دفترچش نوشت تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

فکر کنم خوشش اومده بئد بهم نگاه تحسین امیزی کرد تو دلم خدا رو شکر کردم خوب حرف زده بودم

البته چند تا تپقم زدم که خودم با شوخی جمع و جورش کردم

همه حرف زدن از همه چی حرف به میون او مد نوبت رسید به پذیرایی وعکس یادگاری (من تو عکس کنار

رئیس وایسادمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com)

 در اخر بهش گفتم میشه یه جمله ی یادگاری برام بنویسی

نوشت :

اب ایینه ی عمر گذران است

همواره موفق باشی خانوم ...

من خوشحال بودم یه گام مثبت بود در زندگی دانشجویی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:59  توسط ستاره  | 

ما فقط چیزایی که لازم داریمو بر میداریم

بله ما فقط چیزای مورد نیازمونو از یه جای دانشگاه میبریم یه جای دیگه.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

استغفرا... استغفرا...ما که از هیچ دیواری نمیریم بالا.ما هدفمون خیره.این همه مسئول تو دانشگان که سعی دارن ما تو ارامش و رفاه باشیم حالا اگه اونا یه چیزیو فراموش کنن ما خودمون انجومش میدیم.حالا شما بگین این کار بده!!!؟؟؟تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بچه ها خیلی خوب و با گذشتن اونا اصلا دوس ندارن یه موقع حتی یه کوچولو مسئولای محترم به زحمت بیافتن.انقدر متواضع هستن که چیزای مورد نیازشونو یواشکی بر میدارن تا کسی متوجه این کمک بزرگشون نشه.

ما که چیزی لازم نداریم(اره جون دختر عممتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com)ولی ما از بعضی از این کارای انسان دوستانه خبر داریم که چند تاشونو این زیر مینویسم

۱.اگه یه موقع لامپشون بسوزه لامپای دستشویی و تراسو برمیدارن

۲.برای صرفه جویی در مصرف مایع ظرف شویی از لیوانای سلف استفاده میکنن

۳.اگه احیانا یه وقتی پودرشون تموم شه واسه شستن لباس از مایع دستشویی استفاده میکنن(این کار دانشجو های صلح دوسته با خودشون میگن ممکنه یه روز شیطون گولشون بزنه برن تحصن کنن که چرا تو کپنمون پودر رخت شویی نیست!!!!!)

۴.دیگه یه دست قاشق و چنگال سلف که به جایی بر نمیخوره!!!!!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

۵.نمک و فلل و سماق و نون که دیگه کپن نمیخواد زحمت نکشین خودمون بر میداریمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

۶.واسه اینکه اتوماسیون الکی شلوغ نشه یه غذا رو قد ۸ نفر برمیداریمو میریم صفا...اه برمیدارنو میرن صفاتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com(چه تصادفی اینا هم پنج نفرن!!!!!!!)

۷.با ده تا فامیلی مختلف واسه خودشون تو سایت وقت میگیرن(تهشم میگن مسولای سایت دوسمون ندارنتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com)

۸.پرده های دمده رو بر میدارنو قاب دسمال میکنن (واسه کفش پاک کردنم جواب میده)

۹.وقتی یه بلوک میره در دست تعمیر بچه اسباباشو از دم دست بر میدارن تا سر راه نباشه(ولی نمیدونم چرا یادشون میره بذارن سر جاش!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com)

دستشون واقعا درد نکنه انصافا که تواضعشون ما رو کشته.

تابا هم الان اینجاست یه ذره تو نوشتن کمکم کرد(فقط یه ذره هااااااااااااااااا)

ای بابا ترش چرا میکنی بیا :تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ولی این قبول نیست تو هنوز هیچی ننوشتیتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بچه ها نظر یادتوووووووووووووووووووووووون نره

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:59  توسط سلاله  | 

دانشجو و مرده خوری!!!!؟؟؟؟

ای بابا این چه حرفیه؟؟؟

حالا گفتن قشر دانشجو بیشتر مصرف کنندست و اویز جیب باباست ولی دیگه مرده خوریو نداشتیم...

اگرم میبینین خیلی پیگیر امار همایش ها هستیم فکر بد به سرتون نزنه ها...ما میایم اونجا تا فقط مستفیذ شیم و گرنه مگه یه کیک و ساندیس چقدر ارزش داره که سه ساعت تمام سر یه صندلی میخ کوب شیم و وانمود کنیم داریم گوش میدیم.تازه اضافه وزنم میاره خوااااااااهرتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

البته بلا نسبت بلا نسبت بعضی از دوستان حرفه ای مجهزن از اول تا اخر یه هنس میذارن تو گوششون و دیگه میرن تو هپروت...(ایییی بزن و بکوب امشب کنار بندرتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com)

بعضی دیگه از دوستان که بازم بلا به دور دو دستی با چنگال دارن پاچه استاد میخوارونن.نیست که استادا اصلا از کنفرانس ها شون سر کلاس حرف نمی زنن(اونجا کم سه ساعت سر صندلی ما را مستفیذ میکنن میگن بذار بقیشو سر کلاس بگم)البته اونا اصلا اشاره نمیکنن اگر بیاین و سالونو خالی نذارن نمره داره هاااااااااااااا...این دوستان پاچه خوار فقط از رو عشق به استاد میان و همین عشقه که باعث میشه ته سمینار دستاشونو تو هم گره کننو بپرن جلو استاد و بگن:

وااااااااااااااااااااااییییییییییییییی استاد واقعا فوق العاده بود.استاد ببخشید استدعا میکنم زحمت میکشین لطف کنین بگین کنفرانس بعدیتون کی میافته؟

(اره دیگه همینجوریه که امار الف های بی سواد هر روز بیشتر میشهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com)

بعضیا هم که نیست خوابگاه یه ذره( فقط یه ذره ها ) شلوغه میان و دلی از لالا در میارن.عجب مهارتی دارن بعضیا شون هاااااااااااااا(لهجه گرگانی هم گرفتیم)دفترو میذارن رو پاشون خودکارم تو اون دست یه دستم رو چشم و پیشونی(مثلا من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم به فکر فرو رفتم)تخت تا ته همایشه با لالایی دلنشین خطیب میخوابن

البته الان ماشالاه ماشالاه دیگه سالن پر میشه دانشگاه با برنامه هایی که ریخته بچه ها رو   حسابی شیفته ی این همایش ها کرده من چند تا نمونه ای که یادمه ره (بقول یه استاد عزیز) میگم:

۱.همایش چگونگی ابیاری گیاهان ابزی با اجرای زنده مسابقه محله

۲.اولین کنگره ملی بذر ایران با حضور علی لهراسبی

۳.همایش خود سازی با کیک و ساندیس اضافه

۴.همایش ادبی به همراه رز

۵.سمینار علمی پژوهشی با اسلاید هایی از تایتانیک

۶.کنفرانس دفاع از ارزش های ایرانی با خودکار خارجی

نیستین ببینین دانشجو ها چه ذوق و شوقی دارن واسه خوردن ...اه ببخشید واسه مستفید شدن

منتظر نوشته های بعدیم باشین.نظر یادتون نررررررررررررررررره

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:14  توسط سلاله  | 

امان از جدايي

  سلام     

اسم من ستارس رشته ي مهندسي اب دانشگاه منابع طبيعي گرگان

درسم بد نبود توقع داشتم تهران قبول بشم باورم نمي شد كه انتخاب

۸۸ يعني مهندسي كشاورزي قبول بشم خودم رو برق-عمران حساب

مي كردم  وقتي شنيدم اشك از چشمام  سرازير شد و...

خلاصه دو راه بيشتر نداشتم يا بايد ميومدم يا ۲ سال ديگه صبر ميكردم

چون من در يه رشته ي روزانه پذيرفته شده بودم و اين يعني يه سال

محروميت ازكنكور(با اين قوانينشون)

ومن تصميم گرفتم بيام دانشگاه فكر كنم  يه دو هفته اي فقط خدا فظي

ار دوستام و فاميلا طول كشيد (اخه من خيلي شخصيت محبوبيم )

بالاخره بارو بنه رو جمع كرديم راهي شديم

با بابام كاراي ثبت نام و انجام داديم و رفتيم دنبال كاراي خوابگاه يه

اتاق ۱۰ نفره تو يه جاي پرت به اسم كمر بندي (شهريار)

بابابام رفتيم بالا  برام همه كارا رو رديف كرد از جا به جا كردن چمدونا تا

مرتب كردن رختخواب وبالاخره لحظه خداحافظي فرا رسيد  انگار غم

عالمو ريخته بودن تو دلم بابام گريه ميكرد و منم هيچ وقت جمله اي كه 

گفت يادم نميره :

بابا:اخه من چه جوري تو رو اينجا بزارم و برم

من:بابا

(خودمونيم بابامم عجب استعدادي تو درام داره ها!!!

تا حالا گرم بودم تازه فهميدم قراره از خوانواده جدا بشم فكر نمي كردم

اينقدر سخت باشه بابام كه رفت تا يه ساعتي گريه كردم وبه خيلي چيزا

فكر كردم

 

 

http://tookaa.files.wordpress.com/2009/02/lonelyd8aad986d987d8a7d98ad98ad986d988d8b1alonelightlightgraffiti-38a62feaf69be9172464a7957d989021_h.jpg

من تو اتاق تنها بودم بچه ها اكثرا وسيله هاشونو اورده بودن و رفته

بودن تا شروع  كلاسا و من بودم خودم ...

بچه ها كم كم اومدن

انوهه از ساري

سامره از بابلسر

مهشيد از ساري

سلاله از بهشهر

تابا از قايمشهر

محدثه از قايمشهر

نرگس از ساري

خديجه از گاليكش

زهرا از ازاد شهر

و ستاره از تهران

زندگي جمعي شروع شد...

با همه ي تلخيها و شيرينيهاش

البته این قضیه مربوط میشه به یه سال پیش 

این فقط گریزی بود به اون روزا

الان ما دیگه حسابی جا افتادیم و تقریبا دیگه به هم عادت کردیم!!!!

نه فكر كنم ديگه بهم علاقه مند شديم اره اين بهتره  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:54  توسط ستاره  | 

اولین روزای تجربه خوابگاه نشینی

الان حدودا یه سالی میشه که دارم زندگی خوابگاهیو تجربه میکنم.

ده نفر از ده طایفه و ده قوم مختلف.ده جور نگاه ده جور سلیقه.ده تا دختر ذوق زده از قبولی کنکور و تو ذوق خورده بابت دیدن خوابگاه.

خوابگامون بالای یه توان بخشی بچه های معلول ذهنی بود.تو شهرک کمربندی گرگان.بدون حیاط با حدود ۱۲۰ تا بچه و یه کامپیوتر و تلویزیون و ما اینطوری حاضر شدیم برای اولین بار از خانواده هامون دور شیم.

خوبیش این بود که اکثرمون مازندرانی بودیم .

ستاره از تهران روزای اول میگفت فکر میکنم اومدم برره(البته الان شیفته ی ما مازندرانیا شده)

دانشگامون انصافا جذابه.دانشگاه منابع طبیعی با کلی دارو درخت و گل و گیاه وگل خونه و زمین که ما بهشون میگیم دفتر مشق.البته حیف که من فقط نه واحد کشاورزی دارم...............

وای داغ دلم تازه شد

رشتم مهندسی مکانیک ماشین های کشاورزیه .طراحی کمباین تراکتور و هر چی که مربوط به ادوات کشاورزی باشه.

میدونین دردم اینه که تهش نه مهندس مکانیک میشم نه مهندس کشاورزی

ولی خوب قصد دارم فوقمو مکانیک جامدات بگیرم

رشتمون خیلی مردونست ما تو کلاس فقط ۶ تا دختریم و همین باعث شده من به هم اتاقیام خیلی وابسته شم.

فکر کنین تو یه جایی هستین که همه هم سن و سال شمان و رشته هاتون تقریبا تو یه مایست.خیلی باید خوش بگذره.

به نظر من سربازی پسرا رو ادم میکنه و خوابگاه هم دخترارو...

اولین بار وقتی لیوان کثیفم یه هفته کف اتاق موند و کمدم پر شد از لباسای چرک و چروک وقتی پول یه ماهمو یه هفته ای تموم کردم به خودم گفتم نه سلاله اینطوری نمیشه باید یه فکر اساسی کرد.

البته این فقط شرایط من نبود تقریبا اکثر بچه ها تو همچین شرایطی گیر افتاده بودن...

یه اتاق که کفش پر شده از لباس  شونه  بورس  ویو  سشوار  بابلیش ایپلیدی وسایل ارایش ظرفای شام پریشب و یه خرده جزوه.

امسال تو یه اتاق پنچ نفره هستیم با همون بچه های پارسال مهشیدو انو(انوهه) تو بلوک مان ولی یه طبقه پایین تر و سامی(سامره)و محدثه هم اتاق بغلی مونن.راستش کنار هم اتاق گرفتیم تا روابطمون مثل پارسال بمونه اما نمیدونین یه دیوار چه ها که نمیکنه!!!!!(اینو نشنیده بگیرین ازم)

امسال فقط موندیم ما پنج نفر

ولی دوستان زندگی خوابگاهی خیلی چیزا بهم یاد داد ....

۱.هرچی تا حالا خوندیو میخوای بخونی کشکه عنصری کشف شده که باهاش ره صد سالهو میشه یه شبه رفت و اون چیزی نیست جز پارتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

۲.سیاست و کمالات و فضل و ادب همه کشکه ادم فقط باید پیشونی داشته باشه...از قدیم گفتن پیشانی داشته باشید تا کامروا شوید

۳.الکی وقتتو سر کلاس درس هدر نده رگ خواب استادو پیدا کن و ته ترم بیا نمرتو بگیر(حالا این بین یه استادم بد قلق در اومد ایرادی نداره حالا دو سال دیر تر برو کارخونه بابات کار کن!!!!!)

۴.مبادا قوم و ملتیو مسخره کنی اینو از من به عنوان یه دوست داشته باش

فعلا همین باید برم سر پروژه ام منتظر نوشته های بعدیم باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:58  توسط سلاله  | 

ازدواج به سبك ايراني

Click to view full size image

 

Click to view full size image

 

اين هم ازدواج از نوع ايراني 

بله دوستان فقط ايرانيها هستند كه مي توانند چنين نبوغي به خرج دهند

خيلي جالبه وزيبا و البته خااااااااااص

( ما با اين خاص قضيه داريم)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:21  توسط   | 

امان از این خوابگاه نشینی

گفتيم ميايم زينب وضع بهتر ميشه تو نگو بدتر شد!

واسه سرويس كه بايد سر صبح يه دو سه كيلومتريو بدوييم!

اين تازه سرويس خوابگاست منابع به پرديسش بماند كه بايد واسه ميله هاش شيرجه بزنيم تو سرويس!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:18  توسط   |